✘72✘

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

  واقعا خسته شدم. در این هوای بارانی به جای اینکه حالم خوب شود، استرسم فقط بیشتر شد. البته هنوز هم باور نکردم که قبول شدم. از سرهنگ پرسیدم رد شدم. گفت: نه. ولی نگفت برم آموزشگاه. اگر میگفت رد آبرویش را شیک و مجلسی می ریختم که دیگر با دم روباه بازی نکند. آن دوتا دختر، پدرشان با این جناب سرهنگ دوست بود و سرهنگ کلی ارفاق کرد و راهنماییشان کرد و به جفتشان گفت: قبولید. مگه میشه اهل تالش(!) باشید و بگم رد. 

  خلاصه اینکه الان هم با اینکه قبول شدم اعصاب درست و حسابی ندارم. 

  راستی، خواهر بزرگه با همسرجانشان آمده بود و داخل ماشین نشسته بودند تا خیس نشوند. شوهرش انقدر سر به سرش گذاشت تا استرسش به طور کامل برطرف شد. من هم دلم خواست :(

✘72✘...

ما را در سایت ✘72✘ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: يکشنبه 29 بهمن 1396 ساعت: 13:08

صفحه بندی